!یک گرافیست لعنتی دیگر

زمین گرد نیست

توماس فریدمن نویسنده معروف روزنامه نیویورک تایمز، در سال ۲۰۰۵ کتابی نوشت با عنوان ” زمین گرد نیست، تاریخچه قرن بیست و یکم” . این کتاب بسیار پر فروش و معروف شد و البته بسیار جنجالی. نه خیر، من اینجا قصد پرداختن به این کتاب را ندارم. فقط می خواهم قسمتی از آن را که یکجور جالبی به نوشته قبلی ام مربوط است برایتان نقل قول کنم.در فصل ششم کتاب، ایده نویسنده به طور خلاصه این است: قبلا شما می بایست یک تخصص را در جوانی می آموختید و در مابقی زندگی با خوبی و خوشی زندگی می کردید اما در قرن بیست و یکم باید آماده باشید تا در هر سنی در اثر چیزهایی مثل تغییرات تکنولوژی یا رقابت جهانی دیگر تخصص شما به هیچ کار نیاید. در این شرایط تخصص بدرد بخور تخصص یادگیری یک تخصص جدید است ! یعنی شما باید متخصص تغییر شغل باشید. و داستان دوست دوران کودکی خود را به عنوان یکی از مثالها ذکر می کند. مابقی پست ترجمه بدون دخل و تصرف بخشی از کتاب است.دوست دوران کودکی من بیل گریر یک مثال خوبی از کسی است که با این مشکل رو برو شد و به خوبی از پس آن بر آمد. گریر اکنون ۴۸ ساله است و برای ۲۶ سال یک گرافیست آزاد بوده است (کارمند جایی نبوده است). از اواخر ۱۹۷۰ تا حدود سال ۲۰۰۰ نحوه کار بیل و سرویسی که به مشتریان می داد، تقریبا ثابت مانده بود.بیل می گوید: ” مشتریانی نظیر روزنامه نیویورک تایمز، یک کار شسته رفته آماده چاپ می خواهند.” پس اگر او می خواست یک طراحی برای روزنامه یا مجله انجام دهد یا یک لوگوی جدید برای یک محصول را تحویل دهد، در واقع می بایست یک اثر هنری خلق میکرد. باید آنرا رسم میکرد، رنگ آمیزی میکرد، بر روی مقوای مناسب می چسباند و آنرا با یک لایه کاغذ پوستی می پوشاند و آنرا داخل یک جعبه کارتونی با در پرونه ای قرار می داد و دست آخر آنرا به پیک یا پست پیشتاز می داد. بیل به اینکار میگوید هنر پروانه ای! در صنعت به این می گفتند اوریژینال که می بایست از آن عکاسی میشد و بر روی ۴ برگه فیلم تفکیک رنگ و چاپ میشد تا برای چاپ نهایی آماده شود. بیل میگوید: ” این کارها کاملا نهایی بودند و بعضا واقعا قیمتی. خیلی ها دلشان می خواست از این کارها داشته باشند و به دیوار اتاقشان نصب کنند. و البته نیویورک تایمز هر ازگاهی از این کارها نمایشگاههایی ترتیب می داد. بیل می گوید “اما در چند سال اخیر وضع کاملا فرق کرد. همه چیز شروع کرد به تغییر.” و این دقیقا وقتی بود که ناشرین و شرکتهای تبلیغاتی به لیتوگرافی دیجیتال و استفاده از نرم افزار های “سه گانه” کوارک، فوتوشاپ و ایلاستریتور رو آوردند. این نرم افزارها، طراحی گرافیک را بشدت ساده کرد. هرکس که از دانشکده هنر فارغ التحصیل می شود کار با این سه نرم افزار را یاد میگیرد. بیل معتقد است که طراحی گرافیک آنقدر ساده شد که به یک کالای عادی تبدیل شد. “طراحی گرافیک تبدیل شد به چیزی شبیه به بستنی وانیلی!” او میگوید “از نظر اساسی تکنولوژی به همه یک ابزارمشابه داد، پس حالا دیگر هر کسی می توانست خط راست بکشد و هرکس می تواند کاری را انجام دهد که تقریبا می شود گفت حداقل نیمه خوب است. قبلا تو باید یک قدرت بینایی خوبی می داشتی تا می فهمیدی که آیا همه چیز تراز است یا فونت درستی استفاده شده است، اما یک شبه هر کس توانست کاری را تحویل دهد که قابل قبول باشد.”اینجا بود که گریر شروع کرد از پله های ترقی بالا رفتن. حالا که دیگر ناشر ها فایل دیجیتال می خواستند و دیگر کسی از آن آثار هنری و قیمتی پروانه ای نمی خواست، گریر خود را به یک مشاور ایده پردازی تبدیل کرد. “ایده پردازی” چیزی بود که مشتریانش نظیر شرکتهای مک دونالد یا یونی لیور از او می خواستند. او دیگر از قلم و رنگ استفاده نمی کرد. بلکه فقط ایده اولیه را با مداد رسم میکرد. آنرا اسکن میکرد و با استفاده از موس آنها را در کامپیوتر رنگ آمیزی میکرد، بعد فایل را برای مشتری خود ایمیل می کرد. مشتری هم وقتی آنرا پسندید آنرا به یک گرافیستی که مهارت کمتری داشت می داد تا کار را تمام کند.گریر می گوید: ” البته همه ماجرا کاملا نا خودآگاه بود. من باید کاری را پیدا میکردم که دیگری نمی توانست انجام دهد. مخصوصا کاری که آن جوجه گرافیست نمی توانست با تکنولوژی انجام بده و البته کلی هم از نرخ من پایینتربگیرد. سفارش هایی شروع شد که در آن مشتری می گفت ” میشود شما فقط ایده اصلی را به ما بدید؟” آنها موضوع را به من می دادند و فقط از من اتودهای مدادی و ایده ها را می خواستند و نه کار تمام شده. من کماکان از مهارت خودم در رسامی استفاده میکردم اما فقط برای اینکه منظورم و ایده ام را بیان کنم و نه اینکه کار نهایی را اجرا کنم. آنها هم کماکان برای ایده پردازی پول نسبتا خوبی پرداخت میکردند. این من را به یک مرحله بالاتر ارتقاء داد. این بیشتر شبیه این بود که من مشاور باشم تا یک جافا JAFA(Just Another F…g Artist) . بازار پر از جافا است. اما حالا دیگر من مرد ایده ها بودم. مشتری فقط ایده را می خرید بعد یک جافا را استخدام میکرد تا کار را اجرا کند و یا اینکه آنرا به یک شرکت سفارش می داد. آنها می توانستد اتودهای خام مرا بگیرند. آنرا تمام کنند و با کامپیوتر آنرا اجرا کنند. اگرچه مثل این نمی شد که خودم آنرا انجام دهم اما کاملا قابل قبول بود.”

داستان آقای گریر ادامه دارد . او یکبار دیگر هم شغل خود را عوض می کند و میشود متخصص طراحی مورف… بماند برای بعد…

0 نظر براي “!یک گرافیست لعنتی دیگر”


  1. No Comments

Leave a Reply